تبليغاتX
.:AbbasTarkan ™وبلاگ 3,4تاآدم حسابی

.:AbbasTarkan ™وبلاگ 3,4تاآدم حسابی

همه جور چیزی می نویسیم
بسوزه پدر عاشقی!

سلام! اون داستان عجیبو من ازیه سایت دیگه ورداشته بودم

ولی عباس گفت که اَجّر زودتر این داستانو پست کرده بود.

حالا هم یه عکس جالب از وبلاگ آقای اَجّر میزارم.

با رعایت کامل کپی رایت!

سربازی

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت13:17توسط وحید |
ما از اول اینجوری بودیم

یادمه یه مقاله تو عصر ارتباط خوندم که هنوز یادمه. نویسنده گفته بود که وقتی ناصرالدین شاه(یا مظفرالدین شاه,من همیشه این دوتا رو قاطی میکنم) به فرنگ سفرکردو اونجا اولین اتومبیلو دید ,دلش یکی از اونا خواست,دستور داد تا یه ماشین با رانندش بیارن تهران.تو چند ماهی که اون راننده تهران بود حتی افراد دربار به خودشون زحمت ندادن تا طرز استفاده از اون ماشینو یاد بگیرن,چند ماه بعد که راننده برگشت فرانسه دیگه راننده ای تو ایران نداشتیم و اتومبیل گرون قیمت شاه بی استفاده موند.

چند سال گذشت تا رسیدیم به ورود ایرانسل به شبکه مخابرات ایران.ایرانسل واسه اینکه ضعف آنتن دهیشو جبران کنه مجبور بود یه سری امکاناتی به مشتریاش بده که همراه اول نداشته باشه.یکی از اونا ارسال پیام تصویری MMSبود بدون اینکه یه آیین نامه ای,دستورالعملی,مقرراتی,چیزی ,واسش بنویسن.ایرانیا هم که اولین راه استفاده ای که به ذهنشون رسید این بود که عکسای خصوصی مردم  رو واسه هم بفرستن.همون کاری که تا چند سال پیش با اینترنت میکردن وبیشترین صفحه ای که رو مونیتورشون میدیدن این بود:مشترک گرامی!دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد. حالاهم اگه نگیم بهترشده ولی بدتر نشده.

مخابرات هم که دید که اوضاع داره وخیم میشه  ایرانسلو از دادن امکان ارسال MMS به مشتریاش منع کرد و تا حالا هم نه از MMSخبریه نه از آیین نامش.البته تو ایتنا خوندم که تا چند وقت دیگه آیین نامش اجرایی میشه.

حالا هم که اومدن اس ام اس لاتینو گرون کردن وبه جاش اس ام اس با زبان فارسیو ارزون.ولی نگفتن تکلیف کسایی که گوشیشون امکان اینو نداره که فارسی بنویسن چیه؟!! یه نرم افزار هم دانشجوهای دانشگاه شریف طراحی کرده بودن که 130 کاراکتر به اس ام اس فارسی اضافه میکرد,یعنی هر اس ام اس 200 کاراکتر. ولی چند روز بعد دچار نقص فنی شدو فعلا ازش خبری نیست.

بهتر نبود که اول نرم افزارشو میدادین بعد مشتریارو مجبور میکردین که فارسی بدن؟! اینم که میگم مجبور کردن, جبر از نوع غیر مستقیمه.وقتی من میبینم اس ام اس لاتین با فارسی درصورت برابربودن تعداد کاراکتر بازم 6 تومن فرق داره مریض نیستم که لاتین بدم.

تازه قراربود ارزونی اس ام اس فاسی از اسفند ماه اجرا بشه ولی بازم تو قبضا همون14 تومن حساب کردن که قراره

مابه التفاوتشو از صورت حسابای تیرماه کم کنن.

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت15:58توسط عباس |
ایرانیای کارشناس!

بعداز ماجرای دانشگاه زنجان ,داغترین خبر تو دانشگاهها خودکشی یه دختر دانشجو تو دانشگاه لاهیجان بود.

اما واسه ی چی؟!!

ها!! این واسه ی چی گفتنا واسه ما ایرانیا شده  دردسر!

همیشه ایرانیا به کنجکاوی (البته مردای ایرانی) و زنای ایرانی به  فضولی معروف بودن.

از یه طرف دیگه مگه میشه کسی از ما یه چیزی بپرسه بعد ما ندونیم؟!! اصلاً امکان داره؟

واسه ما عاره که بگیم شرمنده,نمیدونم جریانو.همش باید یه حرفی واسه گفتن داشته باشیم.

اگه هم ندونیم از خودمون دربیاریم وبگیم.حرف که مالیات نداره.

حالا در مورد این ماجرای خودکشی,هزارویه جور داستان واسه اون دختر درآوردن.

یکی میگه حامله بود...یکی میگه مشکل کمیته انضباطی داشت...

یکی میگه با استادش یه جریاناتی داشت....یکی هم میگه همشون درسته,با استادش.....داشته,

بعد حامله میشه.احظار میشه به کمیته انضباطی.بعدشم میره اتاق رییس دانشگاه ولی راش نمیده و....

ولی واقعاً کی غیر از اون دختر علت خودکشیو میدونه؟ شاید پدر مادرشم هم بی خبر باشن

ولی هر کی تو این ماجرا میاد میشه کارشناس,پزشک قانونی.روانشناس و...

ما کی میخوایم این اخلاق گند یه کلاغ چهل کلاغو ترک کنیم نمیدونم.شاید فردای بعد از مرگمون.

+نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت13:42توسط عباس |
یه داستان خیلی عجیب

            اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد
            به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا
            می توانم شب را اینجا بمانم؟»
            رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و
            حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای
            عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان
            صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی
            توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
            مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
            چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
            راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و
            ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که
            چند سال قبل شنیده بود، شنید.
            صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم
            این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
            این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای
            دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را
            بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب
            بشوم؟»
            راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما
            بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد
            دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال
            را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
            مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
            مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری
            که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا
            371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین
            وجود دارد»
            راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.
            اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان
            بدهیم.»
            رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد
            گفت: «صدا از پشت آن در بود»
            مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این
            در را به من بدهید؟»
            راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
            پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به
            او بدهند.
            راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی
            هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
            پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
            و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل
            بنفش قرار داشت.
            در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های
            بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره
            را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا
            چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی
            بود.
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من
            فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.
            لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون
            احمق رو بتونیم پیدا کنیم!
+نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت18:3توسط وحید |
ماجرای ما و حراست دانشگاه
سلام! امروز میخوام ماجرای ما و حراست دانشگاهو واستون بگم اول بزار شخصیتارو واستون معرفی کنم: نیناو نسترن وگیلدا ودیاناو وحید همکلاسیام هستن.آزاده ومتین هم دانشکده ای! چند دقیقه ای بیشتر نبود که امتحان ریاضیمون تموم شده بود.منو بچه ها رو سکوهای جلوی ساختمون مرکزی نشسته بودیم داشتیم سوالا رو باهم چک میکردیم. دیانا مثل اینکه امتحانشو بد داده بودو اعصابش خورد بود. ماهم واسه اینکه یه کم از اون حالو هوا دربیاد شروع کردیم به خنده وشوخی واز این جور چیزا. یه لحظه من دیدم انتظامات داره مارو نگاه میکنه. ولی چون ما داشتیم کار خاصی نمیکردیم و طبق معمول روزای قبل بودیم زیاد حساس نشدم.چند دقیقه بیشتر نشد که دیدم بععععله! 2نفر اومدن پیشمون گفتن:کارت دانشجویی لطفا! آزاده میخواست زرنگ بازی دربیاره گفت ندارم.ماموره هم گفت:پس برو تو ماشین بریم حراست! ماهم که دیدیم اوضاع خیطه کارتا رو دادیم.کارتا رو برد تو ماشین که شماره دانشجویی رو بنویسه همه دورش کردیم شروع کردیم که سوال کردن -آقا شماره چرا دارید این کارو میکنید؟ -بگیدما جیکار کردیم؟ -چرا اسمامونو مینویسید؟ متین:ببینید آقا! ما حقوق خونده ایم.اینطوری که نمیشه!شما اول بگید بعد بنویسید ماموره:وقتی شما با صدای بلند میخندین,با ماشین Take Off میکشید,جیغ میکشید (خدایی این رقم کارو دیگه نکرده بودیم.نمیدونم از کجا شنید!) انتظار دارید حراست که از طبقه بالا شمارو میبینه کاری نکنه؟!! - ما کی جیغ کشیدیم آخه؟!! ما طبق معمول داشتیم با هم سوالارو چک میکردیم! ماموره:من نمیدونم.من مامورم,برید طبقه سوم از حراست بپرسید ماهم که تو این جور کارا کم نمیاریم رفتیم حراست.یه اتاق ساکت وآروم. یه جوری میشد آدم وقتی میرفت اونجا! یه دختروپسر دیگه هم اونجا بودن که داشتن از یه نگهبان واسه بد حرف زدنش شکایت میکردن. کارمند حراست هم بهشون گفت:شما خیالتون راحت! باهاش برخورد میکنیم! چند دقیقه بعد یکی از کارمندا اومد گفت که 2 نفر از شما که بتونم باهاش راحت صحبت کنم بیاد اتاق بغلی,وحیدومتین باهاش رفتن. ما موندیمو یه کارمند حراست که سنش حدود40-45 بود. خلاصه یه کم باهم درباره بخشنامه جدید باهم صحبت کردیم تا وحیدو متین بیان. بعد از نیم ساعت دیدیم متینو وحید با اون کارمند حراست دارن میان. کارمنده گفت: که با توضیحاتی که دوستاتون دادن فهمیدم که یه سوء تفاهم بیشتر نبوده و میتونید برید. آی خدا بابا مامانتو واست نگه داره! ما که اینو از اول گفتیم چند روز بعد از این ماجرا فهمیدم که بهترین کارو کردیم خودمون رفتیم حراست. چون اگه نمیرفتیم ممکن بود اون ماموره تو گزارشش هرچی بنویسه (مثل اون جیغ زدن که ما اصلا روحمون هم خبر نداشت) واز ما تعهد بگیرن واسه کار نکرده.
+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت15:22توسط عباس |
ما نصف شما بودیم ....

چند روز پیش یه خبر تو ایسنا خوندم که خیلی جالب بود.

  نوشته بود که تو یه تحقیقی  که تو آمریکا انجام شده بود دیدن 70 درصد زنها در طول روز به خرید فکر میکنن.تا اینو خوندم به یاد مردهای بیچاره افتادم. آخه موقع حرف که میشه میگن چرا سن ازدواج بالا رفته؟!!....چرا کسی به فکرش نیست؟!!....ما نصف شما بودیم داشتیم تو ثبت احوال شناسنامه هفتمین بچه مونومیگرفتیم...چراتو20 سالگی زن نمیگیری و اینا...

آخه مگه خرج زندگی یکی دوتاست؟!! هان؟!! ازدواج خرج لباس داره.تالار داره.شام داره.تازه یه خرج مادام العمر داره که خدارو شکر با این تحقیق آمریکایی ها جنبه علمی پیدا کرد.

آخه منی که تا22سالگی باید دنبال لیسانس  باشم.الحمد الله جامعه ماهم که به لیسانس دیگه قانع نیست.پس تا24-25 رو واسه فوق باید رزرو کنی.بعدشم قربونش برم سربازی.همونی که خر میری آدم برمیگردی.ما اگه بخوایم خر بمونیم کیو باید ببینیم؟!!بعد سربازی دنبال کارو خونه.یعنی با یه حساب سرانگشتی تا28سلگی وقتت پره.

حالا بیاید فکر کنید یکی تو وضعیت من بیاد22 سالگی ازدواج کنه.حالا خرج عروسی به حساب بابا.خونه رو هم بابا  واسم بگیره ولی دیگه پول خریدهای خانمی رو که در طول روز فکرش دنیال خریده که بابام نباید بده.پس من اینجا چیکاره ام؟.بگید چفندر دیگه! یعنی رسماً من زن نگرفتم.بابام ...ولش کن.

تازه غیر این خریدها یه سری خریدهای ثابت هست.فلان کس میخواد زن بگیره این خانم لباس میخواد.فلان کس تولدشه این خانم لباسش دمده شده.به قول معروف نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم.من خدارو شکر فعلا مجردم ولی از حال متاهلا بی خبر نیستم.

بگذریم! نمره امتحانا یه غیر2تا بقیش اومد.من شاگر اولیمو از دست دادم! نسترن اول شد.مبارکش باشه.الان اگه بگی نسترن شیرینی رو رد کن باید.میگه کی واسه شاگرد اولی شیرینی میده آخه؟!!

نمیدونم این ترم چرا اینطوری شد.من کم خوندم یا بقیه زیاد؟!! البته تو کم خوندن من که شکی نیست.آخه یه بار نشد تو کلاس جزوه بنویسم.وای چه دورانی بود.منو 2تا وحیدا همش خنده ومسخره بازی تو کلاس داشتیم.من که آماده باشم واسه خنده.منتظرم یکی یه چی بگه تا نیشم واسه 10 دقیقه باز شه.همش از نینا ونسترن التماس جزوه داشتم.دمشون گرم!.یه سرفه استاد روهم جا ننداخته بودن .بعدشم انتشارات دانشکده واسه کپی.دیگه این روزای آخر انتشارات مثل  دکترای فوق تخصص وقت میداد:

-آقا فرداساعت 2بیا بگیر.میبینی که سرم شلوغه!

البته استادا هم نمیدونم چرا اینطوری نمره میدن.انگار به اسمه.اگه میدونستم اینطوریه لقب "ترکان" رو تو ورقه هام مینوشتم.

سلام یادم رفت.حالا هم سلام وهم خداحافظ تا پست بعدی.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت15:42توسط عباس |
بازی!

سلام!یه ۲روزی هست که دانشگاه تموم شده ولی من اصلا خوشحال نیستم.

مامان! من میخوام برم دانشگاه...من دانشگاه میخوام...من میخوام.

بگذریم!بیشیم سر اصل مطلب.

چند وقتیه که این بازیهای وبلاگی افتاده رو بورس.منم خیلی وقت پیش میخواستم این پستو بنویسم ولی وقت نداشتم. حالا بازی شکلکارو میزارم واسه دوستام.

اول از همه خودم: همیشه نیشم بازه

حالا دوستای وبلاگی(الیته تا حالا هیچ کدومشونو ندیدم ولی از رو وبلاگشون روحیه شونو حدس میزنم)

مروارید: ناراحت وافسرده

مهشید:از مطالبش غم میباره ولی تو معرفیش نوشته که خیلی دختر شادیه!

من نمیدونم کدومشه!

الهه خانوم:همیشه شادو در انتظار رفتن به خونه ی بخت والبته تلاش برای لاغری

آقای اجًر:همینه

وجناب صدرا مصباح که هم دانشگاهیم هستن وروی سرما جا دارن:

حالا دوستای دانشگاه و همشهری:

آرمین مهندس برق(جان...)

سبحان:یه میکی مهندس

پژمان:حالی به حالی شایسته اوست.

حالا استاد پژمان اینا:

وحید آقای عرب ( فامیلش عرب نیستا!یه راهنمایی:

به زن کسی که مهندس باشه میگن خانم مهندس.حالا به وحید که.... عرب میخونه چی میگن؟!!ها!

من فقط راهنمایی کردم.همشو نگفتم وحید!)

کلاُ آدم غیرقابل پیش بینییه.مثل پژمان.فقط این شکلک واسه دقایق بعد از امتحان برازندشه

حالا اون یکی وحید:1. مدرس حوزه ودانشگاه.استاد کندن وصد البته تعلیقی

(الان اگه این کلمه رو ببینه میگه:تعلیقی تی پرِ)

2.قلیان کش اساسی

نینا ونسترن:نیناشاهکار جزوه نویسی که برنده جایزه نوبل شده

ونسترن یه دختر با روحیات پسرا که این ترم شاگرد اول شده

دیانا:فقط گریه

گیلدا:شوماخر دانشگاه.با میانگین 1تصادف در روز

آزاده ومتین:پت ومت دانشگاه

رامتین:گیج

نیما(همون چنگیز دانشگاه)متخصص در جمع کردن بچه ها واسه اردو

دیگه به قول اون مزاحم تلفنیه خیلی دیگه دارم نفهم گیری میکنم.بازم بودن دوستان ولی ...آهان شروین زبان روسی:یعنی با این شکلک مو نمیزنه تو راه رفتن

از این شکلکا ناراحت نشین فقط یه شوخیه والبته یه کم انتقاد.

+نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت0:30توسط عباس |
جدایی

ای مهربانتر از من ،

                                     - با من.

 

در دستهای تو

آیا رمز کدام بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی.

 

تنها تویی،

مثل پرندهای بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر،

                                 مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من،

در کوچه باغ های محبت،

مثل شکوفه های سپید سیب،

ایثار سادگی ست.

 

افسوس!

آیا چه کس ترا ،

از مهربان شدن با من،

مایوس میکند؟

+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت9:52توسط مروارید |
تموم شد!
خدا بگم این مخابراتو چیکار کنه آخه...

 

یه سرگرمی داشتیم اونم ازمون گرفت.آخه من با۸۰تا کاراکتر فارسی چیکار میخوام بکنم؟!! هان؟!!

بستیم آقا! بستیم! قسمت اس ام اس تعطیل شد.اینم عکسش:


 

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت16:14توسط عباس |
اس ام اس روز-سری39
سلام.ما اومدیم!...ببین!باز اومدم!

نیم ساعت پیش آخرین امتحانمو دادم.

*******************

ترکه به نامزدش میگه 4 شنبه به 4 شنبه دیره همو ببینیم , بیا 2 شنبه به 2شنبه همو ببینیم
..................
به تركه ميگن بچت حشيش مي‌كشه ميگه حشيش چيه؟ ميگن يه چيزيه كه آدم مي‌كشه و ميره تو فضا. شب پسرش مياد خونه و تركه بهش ميگه اصغر حشيش مي‌كشي؟ پسره ميگه نه بابا چطور مگه؟ تركه ميگه خفه شو پدر سگ، مردم تو آسمونا ديدنت
...............
ترکه رو برق مي گيره، مي ميره، فاميلاش سر قبرش با فازمتر فاتحه مي خونن

*********

A true friend understands when u say 'I forgot',
waits 4ever when u say 'just a min',
stays with u when u say 'leave me alone'
&
opens his heart even b4 u knock.
...............
Friendship often ends in love;
but love NEVER ends in friendship -

*********

و شما دوست عزيز ميتوانيد از فردا با پرداخت فقط 1000 تومان باشگاه استقلال را در خريد يك دستگاه فكس براي ارسال اسامي خود به آي اف سي كمك كنيد

*********

امروز تولد پت ومته توهم مثل من اين روزبه خنگ ترين کسي که ميشناسي تبريک بگو

********

یه روز صبح اصفهونیه با زنش از خواب پا میشنو اصفهونیه میگه: خوب ایال تا تو واسی صبحانه دو تا تخمی مرغ درس کنی, منم برم پشتی بوم ببینم این آنتن چیچیشس. اصفهونیه میره بالای پشت بوم و مشغول ور رفتن با آنتن یهو پاش لیز میخوره پرت میشه پایین, تو راه که داشته میفتده پایین دم پنجره آشپزخونشون که میرسه داد میزنه : یکی بپز! ! یکی بپز

************

به قزوینیه میگن یه جمله بگو که کوتاه و خلاصه و کاملا احساسی باشه اشک تو چشماش جمع مي شه و میگه : برگرد

***************

به قزوینیه میگن چرا زن نمی گیری میگه هنوز برادر زن دلخواهم رو پیدا نکردم

************

+نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت13:52توسط عباس |